زیر فواره ی اسمت

چه کنم شبا که سر صداها کم رنگ میشه بیشتر از روزا دلم برای تو تنگ میشه

51

شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی:

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی

بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی

گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی

من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی

ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی

گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟

گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را

گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست

گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست

صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست

سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست

با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟

دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست

صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


عتاب کردن شمس الدین عراقی ، رند تبریزی را:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی

ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟

سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی

طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی

خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی

دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد ...
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی

معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟

عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟

او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی

از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی .

  
نویسنده : مبینا ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳



50

این فصل را با من بخوان

فضای ساکت خانه روحانی است .

صدای تلاوت آیه های عاشقانه به گوش می رسد و این حس خوبی را در من بیدار میکند  .

مامان مهربانم ، با چشمهای کم سویش ، کتاب دعایش را دوره میکند 

. با دستهای بخشنده اش ، قرآنش را خط به خط می خواند  . بعد سجاده اش را در کمال دقت پهن میکند ،

چادرش -که همیشه بوی گل می دهد را سرش میکند و به نماز خواندن مشغول می شود .

مامان یک پارچه بوی خدا میدهد . دورش می گردم و طوافش میکنم  . مامان مقدسترین موجودیست که دارم .

دانه های متبرک تسبیح مامان بلور سکوت را می شکند . بوی استجابت از همه جا به مشام می رسد .

هر چه آرزو دارم به دستهای مامان می سپارم و به امید اجابتشان می نشینم .

می دانم به مراد می رسد هر چه که خواسته ام .

 میدانی که اسیرم . اما دعا میکنم که هیچوقت این اسارت شیرین تمام نشود .

محبوبم تو نیز دعا کن.....

..

  
نویسنده : مبینا ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥



 

ارزو های من برای تو.........

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد...

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید...

  
نویسنده : مبینا ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩



48

دلم چه خوشبخت است

وقتی پا به پای تو

سوی آن نگاه گرم

برای آن اشتیاق همیشگی شب و روزی ندارد...

دلم چه خوشبخت است

وقتی موهای سفیدش را برای این آرامش رنگ می کند که جوان بماند

وقتی امید را در ناامیدی اش پیدا می کند

وقتی ترس نداشتنت را مدام به خاطر می آورد

شاید برایش گذشته ها هنوز بی رنگ نشده اند

دلم چه خوشبخت است

وقتی همه چیز را ساده اما بزرگ می بیند...

وقتی از تو و برای تو می خواند

وقتی...

وقتی عشقی همچون عشق تو را همراه دارد ......

....

دوستت دارم..

  
نویسنده : مبینا ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۸



47

عمری کشیده نازِ نگاه تو را غزل

برخاسته به حرمت عشقت به پا غزل

این قاب ها برای نگاه تو کوچک اند

باید سرود عشق تو را در فراغزل

وقتی که درهوای تو دردو دوا یکی ست

هم درد من غزل شده و هم دوا غزل!

من قول داده بودم عزیزم که بعد از این

دیگر مزاحمت نشوم گرچه با غزل،

من را ببخش - اگرچه مقصر نبوده ام-

پای تو را کشیده به این ماجرا غزل!

گفتند ابتدا تو غزل را سروده ای

اما سروده است گمانم تورا غزل

این بارهم نشد بشود شاعری کنم؛

از من چقدر فاصله افتاده تا غزل

تسلیم آیه آیه ی قرآن ِ چشم هات

در پیشگاه عشق تو ما هیچ... ما غزل!

  
نویسنده : مبینا ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤



46

ماهی کوچک دچار آبی بیکران بود.

آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد وهزار ویک گره آن را بازکند وچه سخت است وقتی که ماهی کوچک ،عاشق شود، عاشق دریای بزرگ. ماهی همیشه وهمه جا دنبال دریا می گشت اما پیدایش نمی کرد.هرروز وهر شب می رفت اما به دریا نمی رسید. کجا بود این دریای مرموز گمشده پنهان که هر چه بیشتر می گشت، گم ترمی شدوهرچه که می رفت ، دورتر. ماهی مدام می گریست از دوری ، ازدلتنگی .ودر اشک و دلتنگی اش غوطه ور میخورد .همیشه با خود می گفت: اینجا سرزمین اشک هاست ، اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند . چون هیچ وقت دریا را ندیدند وفکر می کرد شاید جایی دور از این قطره های  شورحزن انگیز، دریا منتظر است . ماهی یک عمرگریست ودر اشک غرق شداما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری درآن غوطه می خورد . قصه که به این جا رسید،

 آدم گفت : ماهی در آب بود اما نمی دانست ،،، شاید آدمی هم با خداست ونمی داند وشاید؛ آن دوری که عمری ازآن دم زدیم ، تنها یک اشتباه باشد. آن وقت لبخند زد وخوشبختی از راه رسید وبهشت  همان دم برپا شد....

عرفان نظر اهاری

  
نویسنده : مبینا ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠



45

آمده‌ام که سر نهم ، عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی ، نی شکنم شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان

تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج ِ شه زنم

آمده‌ام که زر برم ، زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا ، جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند

پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد

و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

  
نویسنده : مبینا ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢



44

حرمت عشق گرامی تر از آن است که من

سخن از عشق بگویم؛ اما

عشق رازیست میان تو و من

که فقط معنی این راز خدا می داند

  
نویسنده : مبینا ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢



43

سلام عزیزانم

مرا به یاد میاورید؟

من همان پرنده کوچکی هستم که هر روز به شما سلام میکردم

من همان سیب سرخی هستم که عطرش در این وبلاگ تمام وجودتان را در بر میگرفت

و این وبلاگ همان درختی است که دقایقی زیر سایه خنک ان استراحت میکردی

همان قلم که برایتان عاشقانه می نوشت

من ان ستاره رخشان شب های تاریک توام

تا غبار غم از دلت بزدایم

دوباره امدم تا با هم دقایق را شریک شویم

دغدغه هایمان را به فراموشی بسپاریم و با هم همراه باشیم

دوستتان دارم......

  
نویسنده : مبینا ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠



 

بگو این آرامش...
تا ابد پابرجاست
حالا که برق عشق...
توی نگاهت پیداست

همه چی آرومه / تو به من دل بستی

این چقد خوبه که / تو کنارم هستی

 

همه چی آرومه / غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه / تو به احساس من

 

همه چی آرومه / من چقد خوشحالم

پیشم هستی حالا / به خودم می بالم

تو به من دلبستی / از چشات معلومه

من چقد خوشبختم / همه چی آرومه


 

 تشنۀ چشماتم / منو سیرابم کن

منو با لالایی / دوباره خوابم کن

 

بگو این آرامش / تا ابد پابرجاس

حالا که برق عشق / تو نگاهت پیداس

  
نویسنده : مبینا ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠