زیر فواره ی اسمت

چه کنم شبا که سر صداها کم رنگ میشه بیشتر از روزا دلم برای تو تنگ میشه

40

وقتی که سال عشق تو تحویل میشود

در من هر انچه غیر تو تعطیل میشود

ساعت حدود بغض و سکوت است و انتظار

با گریه سال عشق تو تحویل میشود..........

  
نویسنده : سیب سرخ ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤



39

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

برای ازدواجش  در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد  سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این، رنج است.

 

  
نویسنده : سیب سرخ ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢



38


آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز به دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم

بر لبم شعله های بوسه تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز

آه...باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم به روی دفتر خویش
"جاودان باشی ای سپیده عشق"
                                                                                                       فروغ

  
نویسنده : سیب سرخ ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۱



37

 با توام، با تو خدا

 

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از اینگه برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر امده ای

دوست قسمت شده است

با توام، با تو خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هرجا رفتم

جار زدم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

با توم با تو خدا

پس بیا این دل من مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را دنبال خودت...

عرفان نظر آهاری

  
نویسنده : سیب سرخ ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩



36

حدیث
حضرت علی(ع) می فرماید: «من عاشق زندگی ام و بیزار از دنیا!»
از ایشان پرسیدند: مگر بین زندگی و دنیا چه فرقی است؟
 فرمود: «دنیا حرکت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است
و زندگی ، نگریستن در چشم کودک یتیمی است که از پس پرده ی شوق تو را می نگرد»

  
نویسنده : سیب سرخ ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٤



35

بی تابانه در انتظار توام

غریقی خاموش

در کولاک زمستان.

 

فانوس های دور سوسو می زنند

بی آن که مرا ببینند

آوازهای دور به گوش می رسند

بی آن که مرا بشنوند.

 

من نه غزالی زخم خورده ام

نه ماهی تنگی گم کرده راه

نهنگی توفان زادم

که ساحل بر من تنگ است. –

آن جا که تو خفته یی

شنزاری داغ

که قلب من است.

از شمس لنگرودی

  
نویسنده : سیب سرخ ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢



34

دلگیر

 

دلگیر از این ترانه شد

 

دلی که همراه منه

 

عمریه پابه پای من

 

دربه در شهرغمه

 

همش دروغ همش فریب

 

دلم گرفته از همه

 

حال من و خوب میدونی

 

ای که دلت پیش منه

 

میونه این آدمکها

 

زخم زبون مگه کمه

 

ظربه ی کاری نمیخواد

 

حرفه که دل رو میشکنه

 

ترنه سرا : همایون علوی

  
نویسنده : سیب سرخ ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦



33

چوبش صدا نداره !

روزی مردی مغازه دار نزد شیوانا آمد و از او پرسید: "استاد! از قدیم بزرگترها گفته اند که

انسان باید به خالق هستی احترام بگذارد و حقوق دیگران را رعایت کند. و اگر چنین

 نکند خالق کاینات او را با چوب می زند. اما من آدمی هستم لاقید و ناهنجار، که هر

 جور دلم بخواهد جنس را به مردم می فروشم و در عین حال امورات مغازه ام هم می

چرخد. پس این چوب کی صدایش در می آید!؟" شیوانا سری تکان داد و گفت: "چوب

کاینات صدا ندارد! و اتفاقا چون صدا ندارد،  بسیاری گمان می کنند ضربه ای که به آنها

خورده از این چوب نبوده است. نشانی مغازه ات کجاست!؟" مرد مغازه دار نشانی مغازه

را داد و با خنده و مسخره کردن شیوانا و شاگردانش راهش را کشید و رفت.


بلافاصله بعد از او جوان فقیری نزد شیوانا آمد و به او گفت که تازه ازدواج کرده و وضع

مالی اش زیاد مناسب نیست و از شیوانا خواست تا کسب و کاری مناسب به او

پیشنهاد کند. شیوانا لبخندی زد و گفت همین جا بنشین و منتظر باش. دقایقی بعد مرد

ثروتمندی به سراغ شیوانا آمد و به او گفت که قصد دارد مقداری از ثروت خودش را صرف

 کمک به مردم نیازمند کند. به همین خاطر ابتدا نزد شیوانا آمده است تا او هر جا که

صلاح دانست این پول را خرج کند. شیوانا به مرد ثروتمند گفت که با پولی که دارد در

هرجا که مناسب می داند و مردم نیازمند آنند، یک مغازه بزرگ دایر کند و جوان بیکار را به

 عنوان مغازه دار در آنجا به کار بگیرد و از درآمد مغازه هم حقوق جوان را بدهد و هم به

نیازمندان دیگر به طور مستمر و دائم کمک کند. فقط به این شرط که جنس های مرغوب

 را به قیمت بسیار مناسب در اختیار مردم قرار دهد.


چند ماه بعد مغازه دار لاقید و ناهنجار نزد شیوانا آمد و غمگین و افسرده گفت: "استاد! از

آن روزی که از پیش شما رفتم، وضعم روز به روز بدتر شده است. مرد ثروتمندی مغازه ای

 بسیار بهتر و کاملتر درست کنار مغازه من دایر ساخته و همه مشتریان به خاطر برخورد

مناسب فروشنده و قیمت ارزان به سراغ او می روند. چرا ناگهان اوضاع به این شکل علیه

 من شد و این ضرباتی که می خورم بابت چیست!؟"


شیوانا دوباره سری تکان داد و گفت:" شاید این همان صدایی باشد که انتظار داشتی از

چوب کاینات بشنوی! و نمی شنیدی!؟ به نظرم بهترین روش این است که هر چه زودتر

 شیوه زندگیت را عوض کنی، چون وقتی چوب خوردن بی صدا باشد هر لحظه ممکن

است چوبی فرود آید و اثرش بعدا ظاهر شود و ممکن است شرایطی پیش آید که کار از

 کار بگذرد و دیگر نتوانی جلوی ضربات چوب بی صدای کاینات را بگیری!"

  
نویسنده : سیب سرخ ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠



32

سلام بر تو........

سلام بر لبهای تشنه به لبیکت.........

یا حسین.........

ودیگر.........

  
نویسنده : سیب سرخ ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤



 

خیال نکن که آرومــم

  با این لبخند ِ اجباری

  برای سنجـش طاقت

  باید زخما رو بشماری

 

 

  م.شیرالی

 

  
نویسنده : سیب سرخ ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳